جوجه جان جوجه جان ، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 1 روز سن داره

🐥🐣جوجو ی من🐣🐤

82-تصادف زانیار

1392/4/31 14:15
نویسنده : 💚رستا💙
2,633 بازدید
اشتراک گذاری

سلام جوجه خوبی مامانی؟
مامان که حالش زیاد جالب نیست ولی داره سعی میکنه که به خودش مسلط باشه تا جوجه طلاش اذیت نشه.
دوستان فقط اومدم بابت این تاخیر های پی در پی عذر خواهی کنم و بگم که من و مارتیا حالمون خوبه اما
زانیار تصادف کرده....
از قسمت پا بدجور صدمه دیده ، دکترا میگن چیزی نیست اما باید ی عمل کوچولو بشه!!!!!!
منم که خدای استرس!
حرفشون رو نمیفهمم اصلا .....
اگه چیزیش نیست پس عمل واسه چی؟؟؟؟؟
یادتونه یبار آینه افتاد شکست به خدا معتقدم این بدبیاری ها هنوزم از گور اون آینه هه بلند میشه ....
سی میکنم زودی خبر دقیقش رو بدم .
عموهاش  و پسر عموش میدونستن .
نامردا تازه بهم خبر دادن....
حاضر هم نبودن ببرنم بیمارستان
الان به زور و اصرار خودم بلاخره داریم....
میریم بیمارستان!! 
 امروز ۲۹ تیره ۱۳۹۲هستش و شما الان ۷ ماهه تو دله مامانی
مامان ۲۰ سالشه و بابا هم ۲۹...
خدایا از این روزا واسه هیچکی نیار....

١)سلام مارتیای مامان
سلام دوستان .، اول از همه نمیدونم که چجوری ازتون تشکر کنم بابت همدردیهای صادقانتون....
مخصوصا از سایا و فاطمه و نیلوفر و صبا جون و مهری نازنینم ممنونم که به خاطر من تا نزدیکیهای صبح بیدار بودن
نمیدونید که حس بودنتون کنارم چقدر کمکم کرد وقتی داشتم پیغام های قشنگتون رو میخوندم
مرسسسسسسسسسی یک دنیا تشکککککککککککککککککککر.
دیشب به اصرار خودم و با اینکه همه مخالف بودن اما موندم بیمارستان... شما  پسر کوچولو هم واقعا پدرم رو درورده بودی  مدام لگد های محکم میزدی به پایین قفسه ی سینم و تمام دل و رودم به هم ریخته بود ، منم که بی حوصله بودم و نگران ، دیگه واقعا عصاب واسم نزاشته بودی مارتیا ...
الهی بمیرم واسه زانیار که از دیشب تا حالا همش داره درد میکشه
بازم خدارو هزار مرتبه شکر حالش خوبه به غیر از پاش که بدجور صدمه دیده مشکل حاد دیگه ای نداره ...
دیشب هم هوشیاریش رو به دست اورد، ماجرا رو هم یادش بود،
خلاصه که باز هم شکر خدا ، (نه شکری نکنم) بدتر از این هم میشد بشه!
زانیار از قسمت پای چپ و زانو ضربه ی شدید خورده و این ضربه بائس شده تا رباط صلیبی یا همون ACL  زانوش پاره بشه (یکی از مهمترین رباط های زانو ) هم از جلو هم از پشت ، پاشو نمیتونه خیلی تکون بده ، اما درد وحشتناک شدیدی داره که از دیشب که به هوش اومده بهش ۲ تا کورتون زدن تا تونسته بخوابه.
دکترش میگه که حتما باید عمل بشه اما اول چند جلسه فیزیوتراپی نوشته
میگه نتیجه ی عمل رو بهتر میکنه!!!
بچم اصلا نمیتونه راه بره؟؟!! به سختی چند قدم اونم با درد زیااااااااااااااااااد
اونوقت من موندم که چجوری میخوان بفرستنش فیزیوتراپی
من که جیگرم آتیش گرفت
انقدر زانوش ورم کرده که یکی ندونه فکر میکنه تموم استخوناش خورد شده....
خلاصه که هنوز عمل نشده ،
، برای عمل هم باید ی رباط رو از جای دیگه از بدنش وردارن و پیوند بزنن به محل رباط صلیبی زانو ،
ماله خودش دیگه قابل ترمیم نیست....
خلاصه که فلن بیمارستان میمونه ....
خیلی ناراحتم ، این تازه اولشه ، هنوز باید خیلی درد بکشه و کلی دردسر ....
تازه ۱ ماه دیگه امتحانش شورو میشه
آخرین شانسشه....
خودیا خودت کمک کن زودتر خوب بشه
ماجرای تصادف : زانیار داشته توی اتوبان با سرعت مجاز میرفته تا رسیده به خروجی اتوبان ، راهنما زده و سرعتش رو کم کرده و دقیقا سر خروجی ی ماشین از پشت با سرعت زیاد محکم میکوبه به ماشینش و اونم کنترل از دستش در میره و محکم میره تو گاردریل  بغل ... شدت ضربه انقدر زیاد بوده که عقب ماشین کاملا جم میشه ...
زانیار هم از شوک و شدت ضربه از هوش میره...مقصر هم ماشین عقبی شناخته میشه
بازم شکر که بدتر از این نشد
و باز هم خداروشکر که منو و مارتیا با زانیار تو ماشین نبودیم....

٢)سلام عزیزم
خوبی تنبلکم؟ میدونم که حسابی از این کوچ کردنهای مامان به سمت خونه و بیمارستان کلافه شدی اما چاره ای نیست... چجوری دلت میاد بابایی رو ول کنیم گوشه ی بیمارستان؟
البته بابایی تنها نیست و عموهاش و پسر عموی گرامیش همش کنارشن اما به قوله خودش منو تو واسش کپسول انرژی هستیم،
گرچه هروقت با این شکم قلنبه میرم کلی سرم غر میزنه و میگه برای چی اومدی و تظاهر به خوب بودن میکنه اما مامان رستا سرتق تر از این حرفاست....
ولی جدا از شوخی دلم واسش کبابه ، الهی میمردم و این روزارو نمیدیدم...
دکترا دیگه قدغن کردن تو سرمش کورتون تزریق کنن ولی هنوزم بدجور درد میکشه...
۳ جلسه رفته فیزیوتراپی ، هرچی ازش میپرسم چطور بود به روش نمیاره اما وقتی برمیگرده صورتش قرمزه قرمزه و نفسش از درد بالا نمیاد،  فردا صبح هم عملش میکنن و اگه خدا بخاد پروسه ی استراحت و مراقبت بعد از درمان فرا میرسه ، اگه خوب استراحت کنه گفتن که تا ی ماه دیگه میتونه خوب راه بره فقط باید رعایت کنه و ورزش سنگین هم که اصلا،
هر روز ، اونم روزی دوبار ی داروی مخصوصی هست که باید تو زانوش تزریق بشه با ی سرنگ نازک،
وااااااااای وحشتناکه ، دیگه زانیار با اون همه تحملش وقت تزریق صورتش از درد سفید میشه ،
ای کاش من جات بودم عزیزم و همه ی اینارو جلوی چشمم نمیدیدم....
رفتیم واسش یک سری از داروها و باند و چسب مخصوص زانوش رو گرفتیم ، از اون سرنگ ها هم ی دونه دیگه برای فردا خواستن، من واسه درداش ادویل  و بروفن هم گرفتم ،( تحمل ندارم ببینم کسی که همه ی زندگیمه اینجور زجر بکشه)
لباس خواسته بود ، واسش بلیز سفیدش رو که خیلی دوست داره بردم به علاوه ی یکمی خوراکی های ترش(مثل خودم عاشق ترشیه!) و ی نامه ی عاشقونه ی پر احساس که بدونه حتا تو مواقع سخت هم هنوز جونمو واسش میدم ،
دیشب بیمارستان موندم اما امشب دیگه نمیمونم ، پسر عموش پیششه.
خدایا زانیار همه ی زندگی منه زودتر عشقمو خوب کن
- دوستان از همتون ممنونم که انقدر هوامو دارین ، به خدا با این همه لطفتون شرمندم میکنین
مخصوصا از نیلوفر نازنینم و جواب کوبندش به "ی نفر" که خودش هم خوب میدونه کیه،
اما من ذره ای واسم اهمیت نداره، احمقی و نفهمی خودش رو رسونده....
از فاطمه و صبا جون هم ممنونم اگه وقتشون رو نمیگیره من مشکلی ندارم ،
همتونو خیلللللللللللللللللی دوسسسسسسسسسسسسسسست دارم ، بی اندازه.....

داروهاش ، چسب مخصوص بستن زانو ، باند

 

همون سرنگی که باید روزی ۲بار تزریق بشه به زانو   الهی بمیرم واسش .....:(((

 

بلیز سفیدش و یکمی خوردنی های خوشمزه و یه کارت عشقولانه ناقابل :*

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (110)

fateme
29 تیر 92 14:25
الهي بميرم برات.ذوق كرده بودم ميري اونجاپيشه عشقت خوش ميگذروني.~ميدونم خيلي تصادف سخته ولي بدون الان داري سختي ميكشي دوروزديگه كه مارتيابيادطعم شيريني روسه تايي ميچشيد. تازه بهت خبردادن؟؟مگه پيشه هم نبوديد؟؟؟ فدات بشم ميدونم خيلي سخته اماميگذره وچيزي كه ميمونه صدمه ايه كه ازاسترس به جاميمونه.تواين روزاي عزيزبراشون دعاميكنيم
SaYa
29 تیر 92 14:38
رستااااا حالم بد شد دخترررر وای آخه چرا؟عزیززززم خیلی برات دعا میکنم و وقت اذان ... حتما قرآن که خواستم بخونم اسم زانیار میارم....عزیزم توروخدا خودتو عذاب نده رستا جونم...آروم باش توروخدا تو که ایته الکرسی هم حفظی مرتب بخونش توروخدا....عزیزم هرکس که پاش عمل بشه دلیل بر یه عیب بزرگ نیست تو الان تو یه ماه حساسی خودتو ناراحت نکن عزیزم...باید حواست به مارتیا باشه... وای فاطمه بهم خبر داد اصلا با یه حالی اومدم اینجا بخداعزیزززززم توروخدا زودتر بیا از وضعیتش بنویس برامون دوست سیاوشم که یه تصادف بد کرده بود پاشو عمل کردن ولی نمیدونم واسه چی وااااااااااای خدا خیلی نگرانتم کاش بودم پیشت رستا
عمه ی آتنا
29 تیر 92 15:17
وایییییخدا کنه زود تر بیای خبر بهبودیشو بدی عزیزم
fateme
29 تیر 92 15:24
رستاناراحتيتونبينم.الهي من بميرم واست
مامان شراره
29 تیر 92 15:39
وای عزیزم چقدربراتون ناراحت شدم.بمیرم برات اونجا تنهایی وبااین وضعیتت وهمسرت هم عمل میشه.دعا میکنم که خدا خودش به حق اینماه هرچی زودتر این روزهای ناخوش رو تموم کنه وروزهای خوشتون برسه.ایشالله اقا زانیار هم عمل خوبی خواههند داشت.حتما خبر بده.بی خبرمون نذار توروخدا
samira
29 تیر 92 15:45
سلام عزیزم چی میگی ؟ آخه چرا ؟ همینجوری سرجام خشک شدم عزیزم مواظب خودت باش باید تو به شوشو روحیه بدی پس نباید استرس داشه باشی آخه واسه جوجو هم بده و از همه بیشتر واسه خودت پس قول بده خونسردیتو حفظ کنی باشه عزیزم؟
نازنین
29 تیر 92 16:05
اخی عزیزم.ایشالا زود خوب میشه.سعی کن به خودت مسلط باشیو مواظب خودتو مارتیا باشی.زود خوب میشه ایشالا.موقع اذان کلی براتون دعا میکنم.
دوتا
29 تیر 92 16:20
ایشالا که هیچی نیست و هرچی زودتر برمیگرده پیشت. عمل پا چیزی نیست عزیزم. سعید منم یه بار پاشو عمل کرد. اونروزا خیلی سخت بود ولی خداروشکر خوب شد. عزیزم چه مامان کوچولوییی
زهرا
29 تیر 92 16:55
رستاجون انشالله که چیزی نباشه وهمسری زودخوب بشه مواظب خودت وپسرکوچولوت باش
محبوبه مامان ترنم
29 تیر 92 17:03
آخییییییییییی. الهی که چیز مهمی نباشه. خودت رو ناراحت نکن گلم. به هر حال اتفاق واسه هر کسی پیش میاد. امیدوارم که مساله جدی نباشه و همسرت به زودی خوب بشه. خیلی مواظب خودت باش. ماههای آخر اصلا استرس خوب نیست. ما هم واسه همسرت دعا می کنیم که زود سلامتیش رو به دست بیاره رستا جون.
مامان بهاره جون
29 تیر 92 18:08
رستاجوني ناراحت نباش ايشالله كه چيزمهمي نيست وزودزودخوب ميشه به خودت استرس واردنكن واسه مارتياگلي خوب نيست
عمه حدیث خوشگله
29 تیر 92 18:13
سلام عزیزم ناراحت نباش ، به خودت و گل پسری هم استرس نده ، دعا میکنم که ان شاالله بهتر بشن رستا جونم
مهری
29 تیر 92 18:44
وااااااااااااااااااااااااای رستا موهای تنم سیخ شد. آخه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چه طوری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ الان چه طوره؟ خودت خوبی؟ خیلی مواظب خودت باشی؟ براش حتم دعا می کنم. این شااله یه عمل سطحی ست و زودی خوب میشه. رستا جون نمی دونم به صدقه و اینچیزها اعتقاد داری یا نه؟ اما یه صدقه کنار بزار اصلا من خودم براتون این جا صدقه می ندازم بی خبر نزاری
saba
29 تیر 92 18:44
رستاجونم سلام عزیزدلم.خوبی گلم؟میدونم الان تووضعیت خوبی نیستی الهی بمیرم میدونم تصادف خیلی خیلی سخته ولی توالان توشرایطی نیستی که حواست هم پیش خودت باشه هم پیش مارتیاجون.توروخدابه خودت اسیبی نزنی ینی زیادغصه نخورقربونت برم.زانیارحتماحالش خوب میشه وقتی دکترامیگن چیزی نبوده خب نبوده دیگه توام بیخودنگران نباش عزیزم.واسش دعامیکنم زودترحالش خوب خوب بشه.بازم میگم توروخداناراحت نباش.فعلاعزیزم
majede
29 تیر 92 18:54
وای رستا الهی قربونت برم خوبی؟ مارتیا خوبه؟اقا زانیار بهتره؟ وااای خدای من ایشالله زودتر خوب بشه...عزیزم...به حرف دکترا اعتماد کن...ایشالله که چیزی نیست و زود رفع میشه... تو رو خدا از خودتون زود زود خبر بده... الهی فدات بشم...اروم باش...نزار با استرس به مارتیا اسیب برسه...اون الان نیاز به ارامش تو داره عزیزم... ایشالله شوشو هم زودتر سلامتیشو بدست بیاره
fateme
29 تیر 92 22:37
سراذون اول براي زانياربعدمامانم دعاكردم....اميدوارم زودتربهترشن وپست بعدباكلي خبراي خوب بياي
SaYa
29 تیر 92 23:49
رستا عزیزم خیلی نگرانتم نتونستم واقعا درس غذا بخورم بیا و فقط خبر سلامتی زانیار بده خواااهش
SaYa
30 تیر 92 0:01
عزیزم بیااااااا
fateme
30 تیر 92 0:03
رستايي من برم لالا.براسحرپاميشم ميام سرميزنم اميدوارم خبرخوب وجديدي نوشته باشي.فداتشم عزيزم فعلا
نیلوفر
30 تیر 92 0:04
واااای...رستا جونم،عزیزم.چی شده؟!خیلی ناراحت شدم عزیزم دعاتون می کنم،انشاالله که چیزی نیست و شوهرت خیلی زود خوب میشه... عمل های ارتوپدی همین جوریه عزیزم،اسمش عمله ولی اصلش یه جا انداختن یا بخیه کردنه... خودت رو ناراحت نکن عزیزم،چیزی نیست...همه چیز درست میشه...فقط کاش بیای این نظرات رو بخونینگرانتم مراقب خودت و مارتیا باش...
سحر مامان آرتین
30 تیر 92 0:15
سلام عزیز دلم آخه چرا اینجوری شد؟ اقا زانیار پیاده بودن؟ یا تو ماشین تصادف کردن؟ الهی بمیرم واست که میفهمم الان داری تو این شهر غریب چی میکشی، حالت رو درک میکنم خوشگلم، خیلی بده شوهر آدم تصادف کنه .... واسه منم پیش اومده بود و اون روزا فقط میمردم و زنده میشدم ، البته اونموقه شکر خدا آرتین رو نداشتم.... ایشالله که حال همسری زودی خوب بشه فقط تو خودت رو ناراحت نکن و به خودت هم فشار نیار ، تو ماه های آخر استرس ونگرانی سبب زایمان زودرس میشه پس خونسردیتو حفظ کن عزیزم. ای کاش که شب هم بیمارستان نمونی، محیط اونجا واسه این گل پسر خوب نیست حتما واستون دعا میکنم زودی بیا و خبر از خودتون بده بهت سر میزنم مداوم
نیلوفر
30 تیر 92 0:34
عزیزم من که دیگه نمی تونم بخوابم،کلا به هم ریختم... وای...عزیزم...آدم حاضره هر رنجی رو تحمل کنه ولی برای عزیزانش اتفاقی نیوفته...درکت می کنم،برای من هم اتفاق افتاده بود،به اون روزها که فکر می کنم اصلا حالم بد میشه کاش شب اونجا نمونی...
پریسا
30 تیر 92 0:53
سلام رستا جون ، با خوشحالی همیشگی اومدم وبلاگت تا دوباره نوشته های قشنگت رو بخونم که با این پست مواجه شدم آخه چی به سر این پسر خوشگل و خوشتیپ اومده؟؟ عزیزم به خدا چشمتون کردن ، منم با نظر مهری جون موافقم ، واستون ی صدقه گذاشتم کنار به قوله مامان آرتین جون و نیلوفر جون بهتره که بیمارستان نمونی خانومی جز افزایش استرس و ناراحتی واست هیچی به ارمغان نمیاره نترس گلم مردها، الالخصوص مردهای کرد ظرفیتشون بالاست بیا ما منتظرتیم قربونت برم بوس واسه مارتیا جون
نیلوفر
30 تیر 92 1:07
رستا جونم زود بیااا از خودت خبر بده...مردم از نگرانی...اگه خونه بودی میومدی...نکنه بیمارستان موندی
نیلوفر
30 تیر 92 1:53
رستااااااااااااااااااااااا...نگرانتم کجایی تو دختر؟!
اب نبات
30 تیر 92 2:22
سلام عزیزم چطوری خوبی؟؟جدا؟؟اخه چرا؟؟ان شالله هر چه زودتر همسریت بهبودی شو به دست بیاره و به زودی زود به اغوش گرم خانواده بیاد..الهی اااااااااااااااامین
مامان نفس
30 تیر 92 3:28
رستا عزیزم میدونم وقت نمیکنی الان به وبت سر بزنی.امیدوارم عمل اقا زانیار خوب باشه براش دعا میکنم فقط به خودت مسلط باش.پارسال بعد از رمضان تو پای محمد یه غده دراومده بود دکترش گفت باید عمل کنه نمیدونی چی کشیدم.میدونم خخییییییییییلی سخته فقط به خاطر مارتیا خودتو اذیت نکن.
SaYa
30 تیر 92 3:38
بیا یه خبر بده مردم از نگرانی
fateme
30 تیر 92 4:05
سلام رستاجونم.چطوريد؟؟مارتياخوبه؟؟فقط بيايه كلمه بگوخوبم راحتم كنهمش نگرانم كه اي واي خداياچيشدرستاخوبه.قربونت برم زودتربيا
نیلوفر
30 تیر 92 4:45
رستا جونم نگرانتم...بیا دیگه
مامی محمدمهدی
30 تیر 92 11:09
نگران نباش عزیزم انشاالله که بزودی حالش بهتر میشه و میاد پیشتون
saba
30 تیر 92 11:53
رستاجونم سلام عزیزم خوبی؟مارتیاجونم خوبه؟اقازانیاربهتره خداروشکر؟رستاجون توروخدابیایه خبری چیزی بده که خوبی بابامردم ازنگرانی.ایشالله که خوبی واقازانیارم هرچه زودترخوب خوب میشه.عزیزم اصلاخودتونگران نکنیاواسه خودتوبچت خیلی ضررداره قربونت برم.فعلاخدافظ.مواظب خودتوکوچولوت باشیا
مامان آوش و آویسا
30 تیر 92 12:35
رستا جون ایشاا.. زودی خوب میشه گلم وقتی خبرتو دیدم خیلی یکه خوردم خدا رو شکر که خیلی آسیب ندیده دعا میکنم زودی خوب شه به خودت استرس نده این استرسا بعدا نتیجه خیلی بدی رو آرامش مارتیا میذاره گلم خونسرد باش
نیلوفر
30 تیر 92 13:01
سلام عزیزم،امروز سر کلاسم تمام حواسم به تو بود...تا الان که یه راست اومدم تو وبلاگت رستا جون پس چرا نمیای از خودت خبر بدی...
SaYa
30 تیر 92 13:15
رستا نگرانتم بیا لطفا یه چیزی بنویس
نیلوفر
30 تیر 92 13:33
رستاااااااااااااااااااااا
یه نفر
30 تیر 92 14:11
چرا عکسای زانیار اینقد بی کیفیتن بعد عکسایی از لباسای جوجوت گرفتی اون همه کیفیت دارن...........همچنین عکسای بچه گیت توی بچگیت از این ماشینای الانم بوده که تو عکسات هست؟؟؟؟؟؟؟؟یا داری سر ما رو کلاه میذاری؟؟؟


ببخشید شما؟؟
لابد ی کارگاه دیگه تشریف دارید؟
تا اونجایی که میدونم وظیفه ندارم به هرکس و ناکسی که از راه میرسه جواب پس بدم...
پس با احترام
(راستی معلومه که وب منو خوب میشناسی و رمز پست هارم داری.. جالب شد!
خدا لعنت کنه اون کسی رو که بدون اجازه رمز رو به افراد دیگه داده یا اون نامردی که از داشتن رمز سوء استفاده کرده)
نیلوفر
30 تیر 92 14:17
وای رستا جونم تو که من رو جون به سر کردی عزیزم...کلی نگرانت بودم خدا رو شکر که خوبی،برای شوهرت هم خدا رو شکر...انشاالله زودی خوب میشه مامان خانوم استرس نداشته باشیا،واسه خودت و مارتیا جون خوب نیست...
fateme
30 تیر 92 14:21
اخيش يه ذره خيالم راحت شدكه حداقل به هوش اومدن.ايشالابقيش هم به بهترين صورت پيش بره.تصادف دقيقاااااامثه مال مابودومتوجه ميشم چه سختي كشيدن.تايك ماه ديگه بهترميشن....واقعاخيلي خدابهتون رحم كرده كه توومارتيانبوديدهنوزم2آميكنم .فقط الهي بميرم واست كه ايناروجلوچشمت ميبيني


مرسی فاطمه جونم به خاطر همه ی محبت هات
واقعا که خیلی ماهی
و منم خیلی دسست دارم
عزیزم پس شما هم اینجوری تصادف کردین؟
الهی بمیرم ....
آره خیلی سخته ....
باید تحمل کرد
بازم خداروشکر که بدتر نشد
نیلوفر
30 تیر 92 14:25
هر لحظه به وبلاگت سر زدم...
خدا رو شکر و ممنون که از خودت خبر گذاشتی،اصلا یهو آروم شدم...
می دونم که خیلی سخته،اونم تو غربت ولی این سختی هام می گذره و میشه همون کوله بار تجربه،به خودت سخت نگیر عزیزم،این نیز بگذرد...
شوهرت هم زودی خوب میشه...اما تو استرس نداشته باش،خوب؟


الهی قربونت برم من که انقدر به فکرمیییییییییی
مرسی نیلوففر جونم
چشم عزیزم
بازم ممنون که هوامون رو دورادور داری
نیلوفر
30 تیر 92 14:30
خیلی دلم می خواست که پیشت بودم،ولی چیکار کنم که با این راه دور کاری جز دعا ازم برنمیاد...ببخشید دوست خوبم که پیشت نیستم...


عزیزم این چه حرفیه که میزنی؟
تو همیشه تو قلبمی . به خدا خیلی واسم عزیزی
منم خیلی دوست داشتم پیشه دوستای خوبم بودم
همیشه میگن دوستای واقعی رو تو موقعیت های سخت بشناس که من شناختم
SaYa
30 تیر 92 14:31
سلام عزیزم خوبی؟وای خدایا شکرت که تو تو ماشین نبودی
میدونی که ماه حساسیو داری پشت سر میزاری عزیزم
بازم خدارو صدهزار مرتبه شکر ولی خب بازم ناراحت آقا زانیار شدم
طفلک امتحاناش
خدا کنه تا اون موقع خوب خوب بشه
عزیزم خیلی مواظب خودت باش قربونت برم
هوای خوتو بیشتر داشته باش عزیزدلم
دعا میکنم هرچه زودتر حال آقا زانیار خوب بشه
باور کن ازت دورم ولی دلم پیش توئه


ساااااااااااایااااااااااااا
الهی بگردم ، میدونم که تورو هم خیلی ناراحت کردم
بخدا اگه میدونستم که انقدر نگران میشی نمیگفتم
بمیرم که حتا افطار هم درست و حسابی نخوردی و تا صبح بیدار بودی
آخه تو چقدر مهربون و ماهی
مرسی عزیزم
آره خیلی خدا رحم کرد
اگه من و مارتیا تو ماشین بودیم که کارمون تموم بود....
اررررررررررررررررررررره درسااااااااااااااااش
جفتمون بیچاره میشیم....
تازه فقط ۲ تا از درسش مونده ،
خیلی حیف میشه
ایشاله تا اونموقه خوب بشه...
دلم واسش کبابه
منم که از ی طرف فکر زانیار اذیتم میکنه از طرف دیگه نگران مارتیام ،
خدا خودش به خیر کنه
نیلوفر
30 تیر 92 14:36
تو برای من عزیزتری قربونت برم
راستی رستا خانومی هوای مارتیا جونم رو داشته باشیاااا


الهی فدات بشم من ،
تو هم برای ما خیلی عزیزی نازنینم
، برو استراحت کن نیلوفر
تو و سایا و فاطمه و صبا تا صبح بیدار بودین ،
اینجوری همش عذاب وجدان میگیرم
ایشالله بتونم جبران کنم
چشممممممم
عاطفه
30 تیر 92 14:41
سلام عسیسم تویه این شبای خوب حتما دعات میکنم نگران نباش تا چش به هم بزنی این روزا تموم میشه


مرسی عاطفه جونم
ممنون که بفکرمونی
مراقب شکلات تو دلت باش
بوووووس واسه گل پسر
نیلوفر
30 تیر 92 14:44
خدا نکنه عزیزم...
بازم بهت سر می زنم رستا جونم...فقط بی خبرم نذاریاااا...
نری دیگه پیدات نشه هاااا...زود زود بیا از خودت خبر بده


باشه نیلوفر جون ،
قول میدم زود زود آپ کنم ،
منم میرم ی استراحتی میکنم که دوباره بریم بیمارستان .،
اصلا تو خونه و تو این اتاق خالی طاقتم نمیگیره وایستم
برم از فرصت الان که مارتیا وول نمیخوره استفاده کنم و یکم بخآبم
تو هم برو استراحت کن که ی ذره جون تو بدنت بمونه
میبوسمتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت
نیلوفر
30 تیر 92 14:49
آهو
30 تیر 92 15:02
عزیزم خیلی خیلی ناراحت شدم ایشالا شوهرت بزودی خوب میشه مواظب خودتو مارتیا جونی باش استرس برات خوب نیست قربونت برم بیخبرمون نذار از ته قلب دعات میکنم
یه نفر
30 تیر 92 15:04
SaYa
30 تیر 92 15:04
سلام عزیزم خوبی؟قربووونت برم من فدات شم وای چقدر خوشحالم که حال روحیت خوبه عزیزم... قربونت برم محبت چی.....تو خودتم یه فرشته ای واقعا عروووووس که نه عزیزدلم اون کار تو هست چمران اسم پسرمه و درباره وبلاگ تو وبم یکی از لباساشو براش گذاشتم... هرچی تو گفتی اسم دختر منهعزیزدلم. فدات بشم من خیلی خیلی مواظب خودت بااااش
يه نفر
30 تیر 92 15:22
saba
30 تیر 92 16:22
سلام رستاجونم خوبي عزيزدلمۀواقعا100هزارمرتبه شكرميكنم كه اقازانياربهوش اومدوهوش سرجاشه.واقعاجاي شكرش هزاران بارباقيه عزيزم.توام دگه خودتوناراحت نكنياباشه عزيزم؟هم واسه توهم واسه اقازانيارهم واسه مارتياجونم ضررداره.ايشالله زودترحالش كامل خوب خوب بشه وبرگرده به خونه ي عاقونتون عزيزم.نگران نباشيا.فعلاخدافظ گلم
تارا
30 تیر 92 16:24
سلام عزیزم خدا خودش مراقب تو و نی نی و بابایی هست! نگران نباش! خدارو شکر که بخیر گذشته من همیشه میگم ممکن بود از این بدتر اتفاق بیوفته! البته اینو واسه خودم میگم
محبوبه مامان ترنم
30 تیر 92 16:27
خدا را شکر که همسرت به هوش اومده. ایشاالله که عمل هم خوب باشه و تا زمان امتحانش حالشون خوب خوب بشه. مواظب خودت و نی نیت باش عزیزم
مامان ازاده
30 تیر 92 16:29
خدا رو شکر که به خیر گذشته ایشالا که زودی خوب میشه نگران نباش مواظب خودتون باش
majede
30 تیر 92 16:47
واای رستا... بازم خدارو شکر... واقعا شکر.. ایشالله زود خوب میشه..برخورد با گاردریل خیلی خیلی خطرناکه...خداروشکر که اتفاق دیگه ای نیفتاد... عزیزم..ایشالله خدا خودش کمک میکنه.. ایشالله عملش با موفقیت انجام میشه و زودی خوب میشه...خدا بزرگه عزیزم... خیلی بزرگه
تارا
30 تیر 92 17:40
رستا جونی من تو پست 2 تا قبلی پست گذاشته بودم انگاری ثبت نشده خاک تو گور این اینترنت ما کنن
یه دختر
30 تیر 92 18:29
ممنون میشم که به من هم سر بزنید
سحر مامان آرتین
30 تیر 92 23:35
رستا جونم کجایی؟ رفتی بیمارستان دوباره؟ آقا زانیار خوب بودن؟ عزیزه دلم راجب به همین فیزیوتراپی که شما نگرانش بودی باید بگم که اصلا موضوع نگران کننده ای نیست ،دکترا حتما ی چیزی میدونن که میگن ، به حرفاشون اعتماد کن. پارگی رباط ACL هم سخته و هم درد داره اما قابل ترمیمه برو خداروشکر کن که دچار شکستگی نشدن .... به خودت هم اصلا استرس نده گلم راستی مارتیا چطوره؟ دیشب که حسابی مامان رو اذیت کرده بووووووووس از اون دست و پاهای توپولیش، عزیزه خالش جاش تنگه خو
مامان فتانه
30 تیر 92 23:47
vay khodaro shokr ke chizi nashde khob mishe ghose nakhor baraye bache zarar dare
مهری
31 تیر 92 0:15
رستا جون واقعا خدا رو شکر که شما تو ماشین نبودین. این شاله که زانیار هم زودتر خوب شه و روزهای خوبتون و دوباره شروع کنین. این شاله که هر چه زودتر خوب شه. واقعا حالم گرفته شد عزیزم
زهرا
31 تیر 92 0:31
من چندروزه باوبلاگت آشناشدم ولینکت کردم چندین باربرای حال همسرتون سرزدم خوشحالم که حالشون خوب شده وانشالله هرلحظه بهتربشه مواظب خودت ونی نی کوچولوت باش
مامان نفس
31 تیر 92 1:11
خدا رو شکر رستا جون نگران بودیم همگی.
مامان بهاره جون
31 تیر 92 4:58
خداروشكركه همه چيزبه خيرگذشت نگران نباش ايشالله هرچه زودترحال همسري خوب ميشه وامتحانات شوبه خوبي وموفقيت ميده توكلت به خداباشه مواظب آقامارتياگلي باش
majede
31 تیر 92 7:22
رستا...بهترین؟ نگرانتم خیلی زیاد.... هر روز میری بیمارستان؟ شبا بیمارستان میمونی؟ حالت بهتر شده؟مارتیا خوبه؟ اقا زانیار بهتر شده؟ پاش چه طوره؟ وااای عزیزم...کاش زودتر بیای خبر بدی
مامان یگانه
31 تیر 92 9:49
وای رستا جون خیلی ناراحت شدم.انشالله بهتر باشن آقا زانیار.مواظب خودت و مارتیاجون باش.
سولماز
31 تیر 92 10:07
عزیزم نگران نباش ایشالا زود خوب میشه مواظب خودتو گل پسری باش
مهری
31 تیر 92 10:10
رستا جون عزیزم روزی چندین بار بهت سر میزنم تا خبرهای خوب تو ببینم. اما ازت خبری نیست. خدا کنه بیایی و زودتر خبر سلامتی زانیار و بدی عزیزم
مامان حمیدکوچولو
31 تیر 92 10:44
رستا جون با خوندن مطلبت ناراحت شدم ما که کاری از دستمون بر نمیاد اما برای همسرت دعا میکنم هر چه سریعتر بهبودیشو بدست بیاره وهمه چی به روال عادی برگرده آمین...
fateme
31 تیر 92 11:58
سلام رستاجونمچطوري؟؟؟حالشون بهتره؟؟؟مارتياجونم چطوره؟؟؟مواظب خودتون باشيدقربونت برم
سودابه
31 تیر 92 12:02
سلام رستا جون من نبودم الان خبرو شنیدم..ایشالا که همسری زودی خوب میشه خودتو اذیت نکن استرس رو مارتیا هم تاثیر میذاره..خدارو شکر کن که بدتر از این نشد قربونت برم..
fateme
31 تیر 92 12:02
حرفه درگوشي دارمخصوصيتوچك كن
saba
31 تیر 92 12:20
رستاي عزيزم خصوصيتوچك كن خانومي . . . .. فقط تعارف دركار نباشه ها . . ..
عمه ی آتنا
31 تیر 92 12:34
خدارو هزارمرتبه شکر
نیلوفر
31 تیر 92 13:32
سلام عزیزم خوبی مامان خانوم؟فکر کنم حسابی خسته ای قربونت برم... قرار شد زود زود بیای از خودت خبر بدی...بیا بگو که همتون خوبین و اوضاع بهتر شده عزیزممن همش نگران توئم
نیلوفر
31 تیر 92 13:45
این رو برای تو می نویسم یه نفر خان...
هرچند که به قول رستا جونم وظیفه ای در قبال جواب دادن به تو نیست...ولی می نویسم تا بدونی این جا همه چی الکی نیست...
اول از همه اینکه اگه می بینی جایی احساس ناراحتی می کنی،خوب می تونی اونجا نباشی،می تونی تو تمام پست ها سرک نکشی ببینی چه خبره!بری جایی که راحت تری...
دوم این که واقعا متاسفم برات که سوءاستفاده ی بدی کردی از اعتماد دوستم رستا...از رمزی که داشتی در حالی که نباید...
بعد از اون خوب نیست از نظردهی آزاد وبلاگ ها سوءاستفاده کرد...و حتی بدتر،تو که تمام پست ها رو خوندی میدیدی الان جای این حرف ها نیست...ما همگی نگران سلامتی دوستمونیم و تو اون جوری...
و در آخر یادت باشه که رستا این جا خیلی دوست داره که همگی هواش رو دارن،یکیش خود من...پس هوای خودت رو داشته باش
این ها رو گفتم تا یکم به خودمون یادآوری کنم که احتراممون به دیگران،باعث احترام خودمون میشه،پس لطفا احترام خودت رو نگهدار یه نفر...




عزیزم ممنونم که اینهارو به همچین افرادی یاد آور شدی ...
گرچه فکر نمیکنم که تاثیری داشته باشه ....
ایشون و افرادی مثل ایشون یه مقداری حالشون خوش نیست ...
اگه از ولگردی تو وبلاگ های مردم و آزار و اذیتشون لذت میبره بذار بگرده و یکم خوش باشه...
برای من مهم شما دوستهای خوبین که وجودتون از هر چیزی با ارزش تره
باز هم ممنون نیلوفر جونم
ما از این keysaa زیاد داشتیم اینجا...
متاسفانه....
SaYa
31 تیر 92 14:44
نفسسسسسسسسم فدات بشم عزیزدلم وووی من چه انرژی از کامنتات میگیرم بماااااندا دلم واسه صحبتای خصوصیمون تنگیده رستا:/ کاش زودتر این روزات تموم بشن و به آرامش قبلت برسی خیلی خوشحالم که بازم حضور هر سه نفر شما باهم مشت محکمی به دهان همه بود و واقعا آدم میمونه که چی باید بگه به مزاحم های همیشگی....خوشحالم که انقدر مهم شدیم که حس حسادت کسی تحریک کنیم!آخه جای این حسش اگه مهربونی بود میمرد بیخیالش قربونت برم اصلا اصلا مهم نیست یه تار مو گندیده تورو حتی جلوشونم نمندازم و خوشحالم از اینکه خدا بازم تو همه لحظه کنارته عزیزم خیلی مواظب دومادیم باشیاااااا قربونش برم من عزیزمه دوست داااارم نفسی
SaYa
31 تیر 92 14:47
قربون لطف و مهربونیت برم عزیززززززززم مرسی از ایده تولد به نظر منم خیلی شیکه حالا بعدا که سرت خلوت شدمفصل باهات دربارش حرف میزنم تو مخفیگاه همیشگیمون بووووووووس عزیزدلم
fateme
31 تیر 92 15:10
اي پيشوبده مديريت بفهمه دنيادسته كيهچيزي نميتونم بگم جزاينكه مواظب خودتومارتياجونم باش اعصابتم واسه اين ادماي......خوردنكن
saba
31 تیر 92 15:14
سلام رستاجونم.خوبي عزيزم؟رستامن وفاطيمه پيگيري ميكنيم عزيزدل من.حواست حسابي به خودتومارتياجونم باشه ها.مواظب اقازانيارم باش كه زودترخوب خوب بشه.خب عزيزم فعلاخدافظ گلم.مواظب خودت باشيا
محبوبه مامان ترنم
31 تیر 92 15:27
سلام عزیزم . امیدوارم که عمل خوب پیش بره و همسرت دوران نقاهتش رو راحت و با درد کمی بگذرونه و زود خوب بشه. می دونم دیدن درد کشیدن عزیزهای آدم خیلی سخته ولی تو رو خدا حواست به خودت و مارتیا کوچولو هم باشه. مواظب خودتون باشید. واسه خودت و زندگیتون ایت الکرسی و وان یکاد بخون که چشم بد ازتون دور باشه عزیزم. الهی که دیگه هیچ وقت از این پیش آمدهای بد نداشته باشی.
عاطفه
31 تیر 92 15:55
سلام رستا جونم ..... مارتیای ما چطوره........؟؟؟؟؟ عسیسم خودتو با حرفای این و اون ناراحت نکن.......خیلی مراقب خودت باش گلم
majede
31 تیر 92 16:10
عزیزم... ایشالله عمل فردا عالی می گذره و اقا زانیار دوباره مثل قبل میاد پیشت... الهی بمیرم که انقد استرس و تحمل میکنی و سختی میکشی...ایشالله با اومدن مارتیا زندگیتون شیرین میشه مثل عسل عزیزم خیلی مواظب خودت باش...همش میام بیبنم چیزی گفتی از خودتون... یکمی استراحت کن...ایشالله این سختی ها هم زود تموم میشه عزیزدلممممم...
سحر مامان آرتین
31 تیر 92 16:50
الههههی بمیرم واسه آقا زانیار عزیزم به نظر من البته ببخش که دخالت میکنم اما حق با شوهرته وقتی که میگه نیا بیمارستان شوشو باید دوران درمان و نقاهتش رو طی کنه و تو با رفتن و دیدن رنج و درداش فقط حاله خودت رو بدتر میکنی من نگران خودت و مارتیا هستم عزیزم خوشحالم که تصمیم گرفتی دیگه شب خونه بمونی راستی من از آمپول وحشتناک میترسم مخصوصا وقتی بخوان بزنن تو زانو وحشتناکه.... ایشالله آقا زانیار سلامتیش رو زودی به دست بیاره ....
نیلوفر
31 تیر 92 17:05
سلام رستا جونم،خوبی عزیزم؟ خواهش می کنم عزیزم،هر کاری کردم نتونستم هیچی نگم،آخه تو این موقعیت وقت این حرفاس؟ گفتم به اندازه کافی درگیری داری که وقتت رو برای هم چین آدم هایی تلف نکنی... اصلا ولش کن،مهم نیست... مهم تو دوست گلمی که هم چنان پر انرژی هستی تا روی مشکلات رو کم کنی آخی عزیزم چه آمپول هایی...انشاالله که زودتر خوب بشن... خوشحالم کردی که شب بیمارستان نمی مونیکار خوبی می کنی،این جوری برای خودت و مارتیا جون بهتره راستی رستا جون از فردا ماه مرداد شروع میشه،کدوم روزش تولدته،بیایم تولد؟
زهرا
31 تیر 92 17:28
امیدوارم که عمل آقا زانیار به خوبی انجام بشه وزودخوب بشه مواظب خودت باش عزیزمممممم
مسیحا
31 تیر 92 19:38
سلام عزیزم ، الان دیدم خیلی ناراحت شدم ، الهی بمیرم با چه شور و شوقی رفتی سفر ، ولی چی شد! انشالله هرچه زودتر سلامتیش رو بدست میاره و مث همیشه میشه ، تو زیاد به خودت فشار نیار و مواظب مارتیا جون باش
saba
31 تیر 92 22:23
سلام رستای عزیزم.خوبی گلم؟دلم براخودتومارتیاجونم حسابیـــــــــ تنگولیده بود.مارتیاخوبه؟لگدمیزنه یانه؟.ازاقازانیارچجه خبر؟ایشالله بهتره مگه نه؟نگرانشون بودم رستاجونم.امیدوارم هرجاوتوهرموقعیتی که هستی سالم وسلامت باشی وحال همسرگلت زود زود خوب خوب بشه عزیزدل من.خب گلم وقت نازنینت رونمیگرم.فدات بشم من.فعلاخدافظ.مراقب کوچولوم باشیا.مبادابه خودت واون خوشگله من استرسی واردبشه ها.فهمیدی؟ . . . . . . . .
مامان یاسمن و محمد پارسا
1 مرداد 92 2:38
وای بلا به دور عزیزم هر روز صدقه بده و مواظب خودت و نی نی ناز باش
.......
1 مرداد 92 3:13
مامان خانوم من یکی از طرفدارای وبتم نمیخوام خیلی هم بی انصافی کنم نوشته هات قشنگه و به دل میشینه اما راستش رو بخوای سر این پستت هر چی کلنجار میرم نمیتونم به خودم بقبولونم که واقعی باشه... تصادف اونم یهویی و ناگهانی ... فکر میکنم که اینبار خواستی خیلی به وبت آب و تاب بدی و این پست رو زدی ماشالله دوستان هم واست کم نزاشتن نزدیک ۹۰ تا کامنت!! البته ممکن هم هست که راست گفته باشی ...من فقط حسم رو گفتم! اگه حرفات راسته از اقا زانیار توی بیمارستان و با همون بلیز سفید که واسش بردی یه عکس بذار تا باورمون بشه. منتظرم ....
مامان امیر حسین
1 مرداد 92 3:30
سلام رستا خون تازه پستت رو دیدم،بلا به دور،من و همسرم دو ماه بعد از عروسیمون تصادف کردیم یه شوک بود تو زندگیمون خیلی اذیت شدیم،ولی نگران نباش به قول خودت از این هم ممکن بود بدتر باشه.خدا رو شکر که اتفاق بدی نیافتاد انشاالله بهتر میشن.خودتو ناراحت نکن عزیزم.
مامان امیر حسین
1 مرداد 92 3:36
عجب حرفهای عجیبی میزنن این مردم،خانم یا آقای نقطه....مگه تصادف خبر میده که کی می خواد اتفاق بیافته؟جلل خالق.
samira
1 مرداد 92 3:38
سلام رستایی خوبی عزیزم ؟ خدارو شکر که به خیر گذشت ولی تا آمپولو دیدم همه ی موهای بدنم سیخ شد ولی ایشاالله که هرچه زودتر خوب شن و به امتحاناتشون برسن درسته کار تو هم با مارتیا سختتر میشه ولی ارزششو داره گلم ایشاالله که هرچه زودتر با پای خودش راه برن من ناراحت تر شدم چون شخصی از قوم خودم داره سختی میکشه منتظر خبرهای خوبتم گلم از هرسه تا تون
مهری
1 مرداد 92 11:33
رستا جون واقعا چه قدر دیگران حسودن. من فکر می کردم که فقط از خوشحالیتون حسادت می کنن اما الان می بینم که اینقدر بی شعورن (ببخشید ) که به ناراحتیت هم دارن حسادت می کنن. واقعا چششون در بیاد. اگر از طرفدارهای وبت هستن هنوز این قدر نفهمیدن که تو تویه چه شرایطی هستی ؟ یا این که نیازی به بالارفتن کامنت ها نداری؟ واقعا متاسفم. اما تو خودت و ناراحت نکن و نادیده بگیر و فقط به سلامتی خودت و مارتیا جونمون فکر کن و این که تویه این شرایط زانیار به وجود هر دویه شما نیاز داره.
مهری
1 مرداد 92 11:34
خیلی سعی می کنم در مورد این حسودها عکس العمل نشون ندم اما ایمن دفعه نشد
مهری
1 مرداد 92 11:35
به نظرم به مدیریت باید بگیم که یه سرگرمی برای این علافان اینترنتی پیدا کنه. و پاشون و در حد خودشون دراز کنن.
fateme
1 مرداد 92 12:26
مهري جون من به مديريت گزارش دادم گلم تاببينيم چي ميشهحرفاش اصلامهم نيست مهم اينه كه رستاجون خودش به بي ارزش بودن اين ادماپي ببره كه باوجودعقلي كه توش ديدم اميدوارم زيادخودشوناراحت نكنه.رستاجونم مامانم زيادحالش خوب نيست ديشب دعاي مجيروخوندم فقط واسه بيمارا.فقط واسه مامانم،خالم،دامادخاله مامانم واقازانياردعاكردم.
دکتر
1 مرداد 92 12:37
سلام عزیزم من اتفاقی وبتو دیدم ....لازم نیست خودتو زیاد ناراحت کنی .......پارگی صلیب پا اوتم از نوع قدامیش خیلی شایع هست فقط مراقبت میخاد اونم خود بیمار باید خیلی مواظب باشه..... شوهر شما میتونه چند روز دیگه برای سرعت دربهبودی شنا کنه نه سنگین یا اینکه در آب قدم بزنه روزانه پاشو با آب ولرم ماساژ بده البته یادش باشه توی استخر شنای کرال پشتو انجان نده چون خیلی خطر داره؟ در ضمن سعی کنه دردو تحمل کنه چون کورتون باعث میشه برای کوتاه مدت دردو حس نکنه ولی عوارض جبران ناپذیری داره مثلا تحلیل رفتن عضله ها ی پا و شل شدن مفاصل و و ایجاد ناراحتی های عصبی .... خانمی دکترا کورتونو به چه صورت بهش میدن؟ تزریقی.موضعی......؟کجای پاش استفده میکنن ؟چه نوعشو؟ چیزی نیست و انشاالله حاش خوب میشه
خاله دینا
1 مرداد 92 14:07
سلام رستا جونی خوبی؟ ان شاالله زودتر حال همسرت خوب بشه عزیزم! واقعا ناراحت شدم! راستی رمز پست های رمزدارتو بهم میدی عزیزم!؟
بهناز خانومی
1 مرداد 92 14:18
وای رستا جونم من خیلی دیر رسیدم اما شوک شدم از خوندن ایننننننن انشالله هر چه زودتر حال زانیار خوب خوب بشهههههه واقعا خدا خودش مواظب هممون باشه
مامان حمیدکوچولو
1 مرداد 92 15:06
رستاجون ببخشید که این درخواست و تواین موقعیت میکنم ولی هر چه زودتر ادامه ی داستان ششمت وبنویس کنجکاویم
محبوبه مامان ترنم
1 مرداد 92 16:02
رستا جان امیدوارم حال همسرت بهتر باشه. یک خبر از بعد از عملش بذار آخه نگرانتیم. ایشاالله که عمل خوب بوده.
محبوبه مامان ترنم
1 مرداد 92 16:06
با عرض معذرت از رستا جون مدیر وبلاگ من یک حرفی دارم. آخه خیلی رو دلم مونده... شمایی که خودت رو با ..... معرفی کردی تصادف اسمش روشه تــــــــــصــــــــــــــادفــــــــــــــــــ جشن عروسی نیست که واسش برنامه ریزی بشه. معلومه که تصادف ناگهانی و یهویی اتفاق می افته. حرفی زدی هااااااااااااااااااااا. شما ناراحتی می تونی نخونی مطالبو ، واسه چی دیگه دنبال مدرک و شواهد می گردی.؟؟؟
مامان ریحان
1 مرداد 92 18:54
سلام رستا خوبی کجایییییییییی نگرانتم برات تلگراف زدم دیدیش
مامان حسنا
1 مرداد 92 18:58
وای چه خبر بدی با خوشحالی رفتی
سحر مامان آرتین
1 مرداد 92 21:36
سلام عزیزم خداروشکر که عمل با موفقیت انجام شده آخی چقدر چشمای آقا زانیار بیحاله .... معلومه که خیلی درد کشیدن ایشالله این مدت هم میگذره و زودی سلامتیشون رو به دست میارن وااااااای رستا چه عمل وحشتناکی اونا دریله؟؟ من از همینجا سکته رو زدم در مورد مزاحمین هم خودت رو ناراحت نکن ایشالله که یکم ادب بشن راستی من برای مادر فاطمه جون حتما دعا میکنم ایشالله که سلامتیشون رو به دست بیارن .... دیگه بریم سراغ خودت و مارتیا!! این جوجه پسر که عسل خودمه تو هم که محشری یعنی عاشقتم با این نوشته هات بووووووووس راستی وب این مرد ۲زنه کجاست؟؟ یعنی از عصبانیت دارم میترکم زنیکه حقش مرگه ایشالا امثال اون از زمین محو بشن
SaYa
1 مرداد 92 23:30
عزیزززززم بیا وب من یه پستم نزدیک به 200 و خرده ای کامنت داره بیا تا چشات در بیاد گلم بیاااااااا ببین عزیزم تصادف وقت قبلی هم تعیین میکردن ب اش آره؟بابا ایول با جادوگرا دست به یکی کردی؟میخوای پستای وبشو بترکونیم 1.000.000.000 کامنت بزاریم که صفراش جا نشه؟میخوااای؟بس کن دیگه خودتو از این حس مسخره وجودت رها کن زشته بقرآن زشتهههههه شوهرش رو تخت بیمارستانه من و رستا خودمون 100تا وب دروغی از همین نی نی وبلاگ برات میریزیم بیرون اونوقت ببینیم چطور تشخیص میدی دروغیه جمع کن چرندیاتتو
دکتر
2 مرداد 92 0:56
سلام گلم خوبی؟خداروشکر که عمل موفقیت آمیز بوده از این به بعد شما هم خیلی باید مراقب شوهرت باشی حداکثر بهبودی تا دو ماه طول میکشه ولی اگه مرتب فیزیو رو بره که خیلی خوبه درضمن هواست باشه که از این به بعد کار سنگین نکنه .....زیاد پیاده روی نکنه البته متعادلش عالیه ورزش سنگینم باید کلا کنار بذاره ودر کل باید مراقب خودش باشه تا وقتی که مارتیا به دنیا میاد بتونه بغلش کنه و.......
*آنیسا*
2 مرداد 92 20:59
آخی الهی.رستاجون تو این مدت خیلی اذیت شدی ایسالا که زود تر خوب خوب شه رستا من از خیلی وقت پیش همیشه مطلبات و میخوندم اما نظر نذاشتم تا اینکه امروز که این اتفاقارو خوندم خیلی ناراحت شدم و خواستم نظر بذارم تا بدونی دوستایه زیادی داری و خیلیاشون حتی نمسشناسی. مراقب مارتیا کوشولوت باش این ماله مارتینا اینم ماله مامانش راستی عزیزم دید باید دریا باشه نظرای آدمایی که چشمدیدن کمبودا و چیزایی که هرگز خودشون نداشتن و توی زندگی بقیه ندارن هیچ ارزشی نداره خوب دیگه موفق باشی
الهام مامان علیرضا
6 مرداد 92 3:32
وااااااااااااااااااااااااای بمیرم اینجا چه خبره رستا جون کی تصادف شده؟ خیلی متاثر شدم من چه دوست بدی هستم. اینقدر درگیر رای جمع کردن برای پسرم بودم که وقت نشده یه سر بهت بزنم و جویای احوالت باشم خیلی شرمنده ام کوتاهی منو ببخش. از این که می بینم آقا زانیار بهتر شدند خیلی خوشحالم آرزو می کنم به حق این شب های عزیز خداوند براتون بهترین ها رو رقم بزنه. خیلی التماس دعا دارم عزیزم.
مرمر(مامی کسرا)
1 شهریور 92 18:19
سلام عزیزم..خوبی؟؟امیدوارم پای زانیار جون خوب شده باشه..آخرش من نفهمیدم زانیار بچته یا شوهرته؟؟اگه بچته مگه چندسالشه که رانندگی میکنه؟؟؟فضولی نباشه عزیزم ولی برام سواله دیگه آخه نوشتی که 20 سال سن داری...