82-تصادف زانیار


سلام جوجه خوبی مامانی؟
مامان که حالش زیاد جالب نیست ولی داره سعی میکنه که به خودش مسلط باشه تا جوجه طلاش اذیت نشه.
دوستان فقط اومدم بابت این تاخیر های پی در پی عذر خواهی کنم و بگم که من و مارتیا حالمون خوبه اما
زانیار تصادف کرده....
از قسمت پا بدجور صدمه دیده ، دکترا میگن چیزی نیست اما باید ی عمل کوچولو بشه!!!!!!
منم که خدای استرس!
حرفشون رو نمیفهمم اصلا .....
اگه چیزیش نیست پس عمل واسه چی؟؟؟؟؟
یادتونه یبار آینه افتاد شکست به خدا معتقدم این بدبیاری ها هنوزم از گور اون آینه هه بلند میشه ....
سی میکنم زودی خبر دقیقش رو بدم .
عموهاش و پسر عموش میدونستن .
نامردا تازه بهم خبر دادن....
حاضر هم نبودن ببرنم بیمارستان
الان به زور و اصرار خودم بلاخره داریم....
میریم بیمارستان!!
امروز ۲۹ تیره ۱۳۹۲هستش و شما الان ۷ ماهه تو دله مامانی
مامان ۲۰ سالشه و بابا هم ۲۹...
خدایا از این روزا واسه هیچکی نیار....
١)سلام مارتیای مامان
سلام دوستان .، اول از همه نمیدونم که چجوری ازتون تشکر کنم بابت همدردیهای صادقانتون....
مخصوصا از سایا و فاطمه و نیلوفر و صبا جون و مهری نازنینم ممنونم که به خاطر من تا نزدیکیهای صبح بیدار بودن
نمیدونید که حس بودنتون کنارم چقدر کمکم کرد وقتی داشتم پیغام های قشنگتون رو میخوندم
مرسسسسسسسسسی یک دنیا تشکککککککککککککککککککر.
دیشب به اصرار خودم و با اینکه همه مخالف بودن اما موندم بیمارستان... شما پسر کوچولو هم واقعا پدرم رو درورده بودی مدام لگد های محکم میزدی به پایین قفسه ی سینم و تمام دل و رودم به هم ریخته بود ، منم که بی حوصله بودم و نگران ، دیگه واقعا عصاب واسم نزاشته بودی مارتیا ...
الهی بمیرم واسه زانیار که از دیشب تا حالا همش داره درد میکشه
بازم خدارو هزار مرتبه شکر حالش خوبه به غیر از پاش که بدجور صدمه دیده مشکل حاد دیگه ای نداره ...
دیشب هم هوشیاریش رو به دست اورد، ماجرا رو هم یادش بود،
خلاصه که باز هم شکر خدا ، (نه شکری نکنم) بدتر از این هم میشد بشه!
زانیار از قسمت پای چپ و زانو ضربه ی شدید خورده و این ضربه بائس شده تا رباط صلیبی یا همون ACL زانوش پاره بشه (یکی از مهمترین رباط های زانو ) هم از جلو هم از پشت ، پاشو نمیتونه خیلی تکون بده ، اما درد وحشتناک شدیدی داره که از دیشب که به هوش اومده بهش ۲ تا کورتون زدن تا تونسته بخوابه.
دکترش میگه که حتما باید عمل بشه اما اول چند جلسه فیزیوتراپی نوشته
میگه نتیجه ی عمل رو بهتر میکنه!!!
بچم اصلا نمیتونه راه بره؟؟!! به سختی چند قدم اونم با درد زیااااااااااااااااااد
اونوقت من موندم که چجوری میخوان بفرستنش فیزیوتراپی
من که جیگرم آتیش گرفت
انقدر زانوش ورم کرده که یکی ندونه فکر میکنه تموم استخوناش خورد شده....
خلاصه که هنوز عمل نشده ،
، برای عمل هم باید ی رباط رو از جای دیگه از بدنش وردارن و پیوند بزنن به محل رباط صلیبی زانو ،
ماله خودش دیگه قابل ترمیم نیست....
خلاصه که فلن بیمارستان میمونه ....
خیلی ناراحتم ، این تازه اولشه ، هنوز باید خیلی درد بکشه و کلی دردسر ....
تازه ۱ ماه دیگه امتحانش شورو میشه
آخرین شانسشه....
خودیا خودت کمک کن زودتر خوب بشه
ماجرای تصادف : زانیار داشته توی اتوبان با سرعت مجاز میرفته تا رسیده به خروجی اتوبان ، راهنما زده و سرعتش رو کم کرده و دقیقا سر خروجی ی ماشین از پشت با سرعت زیاد محکم میکوبه به ماشینش و اونم کنترل از دستش در میره و محکم میره تو گاردریل بغل ... شدت ضربه انقدر زیاد بوده که عقب ماشین کاملا جم میشه ...
زانیار هم از شوک و شدت ضربه از هوش میره...مقصر هم ماشین عقبی شناخته میشه
بازم شکر که بدتر از این نشد
و باز هم خداروشکر که منو و مارتیا با زانیار تو ماشین نبودیم....
![]()
٢)سلام عزیزم
خوبی تنبلکم؟ میدونم که حسابی از این کوچ کردنهای مامان به سمت خونه و بیمارستان کلافه شدی اما چاره ای نیست... چجوری دلت میاد بابایی رو ول کنیم گوشه ی بیمارستان؟
البته بابایی تنها نیست و عموهاش و پسر عموی گرامیش همش کنارشن اما به قوله خودش منو تو واسش کپسول انرژی هستیم،
گرچه هروقت با این شکم قلنبه میرم کلی سرم غر میزنه و میگه برای چی اومدی و تظاهر به خوب بودن میکنه اما مامان رستا سرتق تر از این حرفاست....
ولی جدا از شوخی دلم واسش کبابه ، الهی میمردم و این روزارو نمیدیدم...
دکترا دیگه قدغن کردن تو سرمش کورتون تزریق کنن ولی هنوزم بدجور درد میکشه...
۳ جلسه رفته فیزیوتراپی ، هرچی ازش میپرسم چطور بود به روش نمیاره اما وقتی برمیگرده صورتش قرمزه قرمزه و نفسش از درد بالا نمیاد، فردا صبح هم عملش میکنن و اگه خدا بخاد پروسه ی استراحت و مراقبت بعد از درمان فرا میرسه ، اگه خوب استراحت کنه گفتن که تا ی ماه دیگه میتونه خوب راه بره فقط باید رعایت کنه و ورزش سنگین هم که اصلا،
هر روز ، اونم روزی دوبار ی داروی مخصوصی هست که باید تو زانوش تزریق بشه با ی سرنگ نازک،
وااااااااای وحشتناکه ، دیگه زانیار با اون همه تحملش وقت تزریق صورتش از درد سفید میشه ،
ای کاش من جات بودم عزیزم و همه ی اینارو جلوی چشمم نمیدیدم....
رفتیم واسش یک سری از داروها و باند و چسب مخصوص زانوش رو گرفتیم ، از اون سرنگ ها هم ی دونه دیگه برای فردا خواستن، من واسه درداش ادویل و بروفن هم گرفتم ،( تحمل ندارم ببینم کسی که همه ی زندگیمه اینجور زجر بکشه)
لباس خواسته بود ، واسش بلیز سفیدش رو که خیلی دوست داره بردم به علاوه ی یکمی خوراکی های ترش(مثل خودم عاشق ترشیه!) و ی نامه ی عاشقونه ی پر احساس که بدونه حتا تو مواقع سخت هم هنوز جونمو واسش میدم ،
دیشب بیمارستان موندم اما امشب دیگه نمیمونم ، پسر عموش پیششه.
خدایا زانیار همه ی زندگی منه زودتر عشقمو خوب کن
- دوستان از همتون ممنونم که انقدر هوامو دارین ، به خدا با این همه لطفتون شرمندم میکنین
مخصوصا از نیلوفر نازنینم و جواب کوبندش به "ی نفر" که خودش هم خوب میدونه کیه،
اما من ذره ای واسم اهمیت نداره، احمقی و نفهمی خودش رو رسونده....
از فاطمه و صبا جون هم ممنونم اگه وقتشون رو نمیگیره من مشکلی ندارم ،
همتونو خیلللللللللللللللللی دوسسسسسسسسسسسسسسست دارم ، بی اندازه.....
داروهاش ، چسب مخصوص بستن زانو ، باند

همون سرنگی که باید روزی ۲بار تزریق بشه به زانو الهی بمیرم واسش .....:(((
بلیز سفیدش و یکمی خوردنی های خوشمزه و یه کارت عشقولانه ناقابل :*



82-تصادف زانیار 
